بردیا در بیستون
جمعه گذشته نمایشگاه مبل و وسایل منزل بود که با مامانینا رفتیم ،مبل راحتی و میز غذاخوری های قشنگی داشت ولی ما چیزی نخریدیم ... بعد از نمایشگاه دائی سعیدجون گفت نهار بریم بیرون ماهم سریع وسایلو آماده کردیم و رفتیم ... یه جای باصفا و سرسبز و قشنگ در دامنه کوه بیستون . برای نهار دائی سعیدجون با کمک بردیا جونم کباب خوشمزه ای درست کردن البته چه کمک کردنی دائی سعید رو حسابی کلافه کرده بود آتیشو که باد میزد تموم زغالها پخش میشدن توی هوا ... بعد از نهار بردیا جونم چند تا دوست پیدا کرد و کلی باهاشون توپ بازی و آب بازی کرد... (یکی از اخلاقهاش که کمی منو نگران کرده و...
نویسنده :
مامی
9:11
بردیا در سراب نیلوفر
هفته پیش مهمون عمه پگاه ، رفتیم سراب نیلوفر ...به ما و وروجکها خیلی خوش گذشت.... بردیا جونم قبل از رفتن برای ارشک کوچولو و خودش دو تا ماشین تریلر شبیه هم خرید،کلی ماشین بازی کردن....بردیا جونم یه دوست پیدا کرد که هم اسم خودش (بردیا) بود بچه ام کلی ذوق کرد...تا آخر شب که اومدیم با هم روی چمنها پشتک زدن و قِل خوردن.... &nbs...
نویسنده :
مامی
16:26
بردیا و تولد بابا
١٠ تیر یکی از بهترین روز های ساله .....روز تولد بابا پیمان عزیز پیمانم ، عزیزم تولدت مبارک بابا پیمان گَدِ (قد )یه دنیا دوست دارم ...
نویسنده :
مامی
15:55
بردیا در مشهد
پارسال خرداد ماه با مامانی و خاله پری و بچه ها رفتیم مشهد ، سفر خیلی باحالی بود ،خیلی خوش گذشت ...مخصوصا به من و خاله پری و پرستش جونم که مثل دونده ها همش در حال دویدن دنبال این وروجک ها بودیم. شنبه ١٨ خرداد ساعت ٨ شب بلیط قطار داشتیم برای مشهد،جمعه با مامانی و بردیا جونم رفتیم تهران .... .همین که رسیدیم خونه خاله پری پرستش و بردیا جونم بهانه پارک رو گرفتن ... شنبه صبح مامانی کار اداری داشت که با هم رفتیم انجام دادیم ... عصری همه با هم رفتیم راه آهن ...از لحظه ورود به قطار در کوپه رو قفل کردیم که بچه ها نتونن برن بیرون ... ما چه شب خوشی گذروندیم با این سه وروجک توی یه وجب کوپه&nbs...
نویسنده :
مامی
16:42
بردیا و جشن مهد
روز ٢٣ خرداد جشن فارغ التحصیلی بچه های پیش دبستانی مهد بود که بردیا جونم توی این جشن شرکت کرد،از چند هفته قبل نرگس جون شروع کرد به شعر تمرین کردن ..... یه سری از شعرها رو آورده بودیم خونه با هم میخوندیم ، همه تو خونه شعر های بردیا رو حفظ شدن .... از خوش شانسی من دقیقا روز ٢٣ خرداد برامون بازرس آومد و من نتونستم مرخصی بگیرم قرار شد ساعت ٢ برم خونه و برای ساعت ٢:٣٠ که جشن شروع میشه توی سالن نمایش باشیم ... من تازه ساعت ٣ رفتم خونه تا آماده شدیم و رفتیم سالن ساعت ٤ بود .....اون شعری که ...
نویسنده :
مامی
15:23
بردیا و گلها
عمه پگاه و مامان فرشته اینا چهارشنبه رفتن ویلا به ما هم زنگ زدن که ٥شنبه رو مرخصی بگیریم باهم بریم ،ولی من مرخصی نداشتم و بردیا هم برای جشن مهد تمرین داشت نتونستیم بریم ....٥شنبه بعداز ظهر پیمان زودتر اومد و رفتیم .....وقتی از شهر خارج شدیم و نزدیکهای ویلا هوا خیلی خنک و تمیز شد،بوی گل هم همه جا رو پر کرده بود و نسیم خوبی میومد، خورشید هم آروم آروم داشت غروب میکرد.....وای چه هوای خوبی ، چه منظره ای قشنگی..... دم در ویلا ارشک کوچولو منتظرمون بود،به محض رسیدن شروع کردن شیطونی و بدو بدو .... ...
نویسنده :
مامی
16:10
بردیا و پاکان توپولو
چند روز تعطیلی خردادُ خاله پری و بچه ها آومدن کرمانشاه ، وروجکها خیلی خوشحال بودن ،همدیگه رو بغل میکردن و میبوسیدن .... من و خاله پری هم ذوق میکردیم اون چند روز رو همش با هم بودن ....یک روز که پاکان رفته بود خونه مامان بزرگش بردیاجونم بی قراری میکرد، از اون طرف هم پاکان همش بهانه بردیا رو میگرفته که خاله پری شب برگشت خونه مامانی و دوباره شروع کردن به شیطونی دوشنبه همه با هم رفتیم بیستون،یه جای سر سبز زیبا.... توی اون پارک کلی بدو بدو ،آب بازی ،بادکنک بازی کردن البته بردیا جونم چند تا بادکنک ترکوند عصر خاله پرینا رفتن ت...
نویسنده :
مامی
8:30
روز پدر مبارک
دلم برای کسی تنگ است که بامهربانی بی پایانش مرا در عشقش غرق می کرد.... دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد... دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد... دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد... دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش راحسرت میکشد... دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد... دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست... دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است... دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگی ام ست... دلم برای کسی تنگ است ............. پدر عزیزم از تو آموختم چگونه سبکبال زندگی کن...
نویسنده :
مامی
9:15
بردیا در 33 ماهگی
قوقولی جونم در آستانه سه سالگی بیشتر کارهای شخصی شو خودش انجام میده مثل بازکردن دکمه و پوشیدن لباس هاش،پوشیدن و درآوردن کفش البته تابستونی،کارهای دستشوی رو تقریبا خودش انجام میده،غذاشو خودش میخوره ،شبها بدون دردسر با یک لالایی زیبایی مادرانه میخوابه....خلاصه پسرم آقا شده عدد ها رو فارسی تا ١٠ و انگلیسی تا ٥ بلده رنگهای آبی ،قرمز،سفید ،سبز،صورتی طوسی ،سیاه ،زرد ،نارنجی ...... رو می شناسه ماشینها رو به اسم صاحبش بلده مثلا تمام مزدا ها ماشین بابا و همه ال٩٠های قرمز ماشین دائی سعید هستن ...... شعر یه توپ دارم ،عمو زنجیر ب...
نویسنده :
مامی
16:06










