بردیا در مهد کودک
روزی که همیشه ازش می ترسیدم رسید روزی که بردیاجونم بره مهدکودک روز اول مهد16 اردیبهشت رو مرخصی گرفتم ساعت9:30 آماده شدیم با بردیا بریم مهد که دائی سعید جون زحمت کشید مارو رسوند (تمام مدارک شو قبلا آماده کرده و تحویل مهد داده بودم) برای بردیا جونم جالب بود، همیشه میگفت دوست دارم برم مدرسه اولش کمی ذوق کرد بعد که من میخواستم بیام شروع کرد به گریه کردن مربیش نرگس جون حواسشو با استخر توپ پرت کرد منم سریع اومدم بیرون یه سر رفتم بانک کمی از کارامو انجام دادم،ولی همش اضطراب داشتم ساعت 12:30 رفتم دنبالش برگشتیم خونه ..اون 2 ساعت که بردیا مهد بود برای من 20 ساعت گذشت هرچند که از بابت بردیا خیالم راحت بود که بچه ...
نویسنده :
مامی
15:07












