بردیا جونمبردیا جونم، تا این لحظه: 17 سال و 2 ماه و 4 روز سن داره

قوقوووووولی

بردیا و داستان تولد

برای تولد ٤ سالگی بردیا جونم خیلی کارها میخواستم انجام بدم .... تم تولدش رو به سلیقه خودش بن تن انتخاب کردیم  کارهای اولیه تزئینات رو هم انجام دادم ..... اما به خاطر فوت عموی خودم تموم برنامه ها کنسل شد ...... بردیا جونم  خیلی بهونه میگیره که تولد بن تنی میخوام ، منم بهش قول آخر شهریور رو دادم که یک تیرو چند نشون بشه  همزمان با تولد و سالگرد ازدواجمون جشن تولدش رو برگزار کنم ..... اما اما جشن عقد خاله شیما جون افتاد آخر شهریور و دوباره تموم برنامه های ما کنسل شد  .....     جشن عقد خاله شیما  سرمون رو خیلی شلوغ کرده ...... به هیچ کدوم از کارامون ...
17 شهريور 1392

تولدت مبارک

قشنگ ترین صدای زندگی تپش قلب توست با شکوه ترین روز دنیا تولد توست پس برای من بمان و بدان که عاشقانه دوستت دارم پسرم عزیزترینم ، به اندازه تمام کسانی که نمیشناسم دوستت دارم                                        تولدت مبارک   ...
25 مرداد 1392

بردیا و پارک

  بردیا جونم  پارک رو خیلی دوست داره در هفته حداقل ٢ بار پارک میریم توی بازی های پارک ترامبولین رو از همه بیشتر دوست داره ......ورزش خیلی خوبی کل انرژیشو خالی میکنه  ........ الاکلنگ هم دوست داره ....... اما طرف مقابلشو اذیت میکنه اینجوری .... نمیدونم این چیزها رو از کجا یاد میگیره .......  وقتی خاله پرینا  میان کرمانشاه بچه ها رو حتما پارک میبرم ....پ اکان توپولو  هم پارک رو خیلی دوست داره .....  زمانی که با پرستش و پاکان پارک میریم به بردیا جونم  خیلی خوش میگذره و حسابی شیطونی میک...
10 مرداد 1392

بردیا و تولد بابا پیمان

١٠تیر تولد بهترین بابای دنیاس  ..............   بابا پیمان عزیز تولدت مبارک   با بردیا جونم برای بابا پیمان  یه جشن کوچولو گرفتیم ......... وقتی میخواستم کیک بخرم یه دونه برف شادی هم که بردیا جونم  خیلی دوست داره خریدم تا بپاشیم هوا ............ اما تا قبل از جشن آقا بردیا برف شادی رو تموم کرد  همه شو پاشید روی فرش ، زمین سر و صورت من و خودش    اینجوری .....   ...
20 تير 1392

بردیا و پرنیان

پرنیان جون همسایه دیوار به دیوار خونه مامانیه  ....... 1 ماه از بردیا جونم   بزرگتره ......  این وروجکها دوستای خیلی خوبی برای هم هستن (البته گاهی وقتها ) 13 تیر تولد پرنیان جون بود که ما هم مثل هر سال دعوت داشتیم ..... بردیا جونم کلی تیپ زد و رفتیم تولد هنوز نیم ثانیه از ورودمان نگذشته بود که کلاه و کروات شو درآورد شروع کرد به شیطونی و طبق معمول تموم قول و قرارهای که توی خونه داده بود رو فراموش کرد تولد از ساعت 9 شروع تا 12 شب طول کشید ..... خوش گذشت بردیا جونم حسابی رقصید و شیطونی کرد ...... زمانی که میخواستن کادئو ها رو باز کنن بردیا جونم  خودش هدیه اش رو باز کرد ...
18 تير 1392

بردیا و جشن فارغ التحصیلی

روز 18 خرداد ماه روز جشن فارغ التحصیلی بردیا جونم بود ..... برنامه ساعت 3 شروع میشد .....ساعت 11 مرخصی گرفتم و رفتم خونه با بردیا جونم حاضر شدیم ،بابا پیمان  هم ساعت 2/5 اومد ساعت 3 رفتیم دنبال خاله شیما ساعت 3/5 رسیدیم تالار تئاتر شهر ..... بردیا جونم خیلی خوشحال بود ولی من اظطراب داشتم دیالوگ هاشو یادش نره .....  جشن با قرآن خوندن بچه ها ی پیش دبستانی که خیلی بامزه اجرا کردن شروع شد ...... بعدش نوبت گروه سرود بچه های 3 تا 4 سال شد .......وقتی بردیا جونم رو جز بچه ها گروه سرود میدیدم واقعا ذوق زده شدم .....اشک شوق از چشمانم جاری شد ..... سرود (چشم همگی روشن ) رو با شیطنت فراون خوندن ...
10 تير 1392

بردیا و سفرنامه شمال

٢٥ خرداد ماه با مامانینا  و خاله پرینا  رفتیم شمال که خیلی خیلی خوش گذشت .......تعداد زیادی از عکس ها توی دوربین خاله پری مونده ..... هروقت گرفتم با توضیحات میذارم ...... چون بدون عکس مزه نداره ... ...
6 تير 1392