بردیا جونمبردیا جونم، تا این لحظه: 17 سال و 2 ماه و 5 روز سن داره

قوقوووووولی

بردیا در خونه مامانی

روز ٤شنبه بردیا جونم رو بردم عکاسی که عکس پرسنلی برای دفترچه درمانی بندازه ، آقای عکاس ٣٠ تا عکس ازش انداخت تا بالاخره یکیش خوب شد .....                                                        و   و نتیجه اون همه زحمت این جوری شد ..... روز ٥شنبه رو مرخصی گرفتم تا به یه سری از کارهای اداری برسم ، ساعت ٩ بردیا جونم رو بردیم مهد و با...
12 بهمن 1391

یک سالگی وبلاگ بردیا

یک سالگی وبلاگ بردیا جونم مبارک خوشحالم که خداوند در کنار همه مشغله هام این توان رو به من داد که بتونم خاطرات کودکی دلبندم رو ثبت کنم ......    ...
2 بهمن 1391

بردیای شیطون

 یکی از سرگرمی های جدید بردیا جونم  که چند وقت پیش از شهر کتاب براش خریدم پازل چوبی ٩ تائی ، اولش فکر نمیکردم بتونه بچینش ....ولی بعد از دو بار چیدن با کمک هم الان دیگه خودش به تنهائی میتونه مرتبش کنه .... البته این پازل نکته خیلی جالبه داره ، همین عکس روش روی صفحه زیری هم هست  ....دائی مجید جون  وقتی پازل رو دیدخیلی خندید و معتقده این یه نوع تقلبه ..... من خودم هم بار اول که دیدم تعجب کردم .... سرگرمی دیگه بردیا جونم خوندن کتابه قصه (اجباری ) برای من و بابا پیمان شبها قبل از خوابه .....  کتاب دیگه ای که خیلی دوست داره کتاب حیواناته ..... اسم حیوانات توی کتا...
1 بهمن 1391

بردیا در تهران

روز یکشنبه ١٧ دی ماه ساعت ٥ با خاله پرینا رفتیم تهران .... این وروجک ها توی ماشین اینقدر شیطونی کردن که اصلا نفهمیدم کی و چه جوری رسیدیم .... فکرشو بکن پرستش و بردیا و پاکان توی ماشین توپ بازی میکردن   یا بردیا و پاکان با پرستش کشتی میگرفتن منم این وسط نقش تشک کشتی و زمین فوتبال ، آخر شبم که خوابشون برد نقش تخت خوابشون  رو داشتم  ... ساعت یازده شب له و پرس شده رسیدیم خونه ، بردیا جونم که توی ماشین یه چرت زده بود دیگه خوابش نمیبرد ...شروع کرد به بازی کردن.... روز دوشنبه که از خواب بیدار شدیم هیچ کس خونه نبود همه رفته بودن سرکار و مدرسه ... من و بردیا جونم بعد از خوردن صبحانه آماده شدی...
25 دی 1391

بردیا و مهمان

مامانی و دائی مجید شنبه رفتن تهران و خاله شیما مهمون خونه ما شد..... بردیا جونم از بودن خاله شیما خیلی خوشحال بود و همش در حال بازی کردن بودن ....بعد چند روز دائی سعید اومد و خاله شیما برگشت خونشون .... خاله پرینا به علت آلودگی هوائی تهران مدرسه هاشون تعطیل شده بود. با مامانینا آومدن کرمانشاه ..... روز ٥شنبه رفتیم خونه مامانی همه بودن بردیا جونم و پاکان توپولو کلی با هم بازی کردن .... راستی برنامه بردیا جونم هم از شبکه استانی پخش شد ... چند تیکه کوچولو بود ولی بازم قشنگ بود ، یه جا که داشت دست میزد و دوربین رفت روی صورتش ، یه هو شروع کرد به خمیازه کشیدن .....خدا را شکر برنامه رو پسر خالم ( اِیس...
25 دی 1391

بردیا در تلویزیون

هفته گذشته سه شنبه بردیا جونم رو از طرف مهد بردن صداوسیما برای ضبط برنامه تلویزیونی....   ساعت ٥/٣ بچه ها رو با مینی بوس بردن صداوسیما وگفتن ساعت ٦ برمیگردیم...بردیاجونم و دوستش رضا توی مینی بوس ردیف آخر نشسته بودن و باصدای بلند خطاب به راننده داد میزدن :آهنگ آهنگ ... ساعت ٦ دم در مهد همه منتظر بچه ها بودیم که مینی بوسشون با ١٠دقیقه تاخیر آومد.... همه بچه ها پیاده شدن ولی بردیا جونم  نبودش خیلی نگران شدم توی ماشین رو با دقت نگاه کردم خبری نبود.... دیگه داشتم سکته میکردم که دیدم رضا و هستی دارن بردیا جونم رو که خوابش برده بیدار میکنن ... آخی عزیزم  صبح زود بیدار شد و ...
12 دی 1391

بردیا و گم شدن دوربین

بردیا جونم از بس که کنجکاوه و دست به همه وسایل میزنه ....دوربین رو از دستش نمیدونم کجا گذاشتم هرچی میگردم پیداش نمیکنم .... فعلا از عکس های جدید خبری نیست ...از عکس انداختن با موبایل هم بدم میاد کیفیت خوبی ندارن ... ...
10 دی 1391