بردیا جونمبردیا جونم، تا این لحظه: 17 سال و 2 ماه و 5 روز سن داره

قوقوووووولی

بردیا و یلدا

هفته گذشته یکی از پر مشغله ترین هفته های کاری من بود ....از اول هفته هر روز امتحان اینترنتی داشتم ... توی این اوضاع و احوال یه بازرس بداخلاق غُرغُرو کم داشتیم که اونم چهارشنبه از مرکز اومد...  من خوش شانس ، یکی از امتحان ها رو تا خواستم شروع کنم اینترنت قطع شد   دقیقا لحظه ای که وقت امتحان تموم شد اینترنت وصل شد .... (اینم از مزایای تکنولوژی ) هفته گذشته بردیا جونم   سرما خورده بود که با مامان فرشته رفتیم دکتر ...  وروجک توی مطب دکتر کلی شیطونی کرد... (بعد از این که دکتر معاینه اش کرد گوشی دکتر رو برداشته به دکتر میگه لباستو بزن بالا معاینه ات کنم .... ) دارو ها شو سر وقت میخورد ...
3 دی 1391

بردیا و مدل خواب

بردیا جونم وقتی به دنیا آومد تا ١٤ روزگیش خیلی پسر خوب و آرومی بود ولی از ١٥روزگی تا ٦ ماهگی عصر ها از ساعت ٦ تا ١١ شب گریه میکرد ...برای خوابودن و آروم کردنش دردسر زیادی داشتیم ....وقتی دل دردش شروع میشد روی پا ، توی بغل ، توی گهواره خلاصه با هیچی آروم نمیشد .... یه روز که بردیاجونم  داشت گریه میکرد دائی مجید گذاشتش توی پتو و با خاله شیما شروع کردن به تاب دادن .... بردیا جونم که به شدت گریه میکرد آروم شد و زود خوابید ......بعداز اون دیگه کار ما شده بود دو سر پتو رو گرفتن و تاب دادن ، تا آقا بخوابه ...... وقتی بردیاجونم    پنج ماهش بود رفتیم مسافرت توی ماشین شروع کرد به گریه کردن کنار جاده نگه...
20 آذر 1391

بردیا و محرم 91

روز ٥شنبه چند ساعت مرخصی گرفتم و با خاله پری  (که تازه از تهران آومده بودن )رفتیم بیرون خرید .بردیا جونم با خاله شیما  رفت خونه مامانی ....ما هم بعد از خرید رفتیم .....پاکان توپولو  و بردیا جونم  وقتی همدیگر رو دیدن کلی ذوق و خوشحالی کردن و در کنارش شیطونی و سروصدا ....عصری همه با هم رفتیم سر خاک بابائی و بعدش طاق بستان که بچه ها از فرط خستگی هردو توی ماشین خوابشون برد..... روز جمعه بعد از نهار آومدیم خونمون پاکان توپولو خیلی گریه کرد که نرین یا منم ببرین ولی چون شب مهمون بودن نشد بیاد خونمون .....شب بابا پیمان  شد آقای تعمیر کار و کلی کارهای مفید انجام داد ... من و بردیا...
8 آذر 1391

بردیا در محرم های گذشته

بردیا جونم در اولین محرم شش ماهه بود و با لباسی که دائی مجید جون    براش خریده بود سقای حسینی شد ....       محرم سال گذشته بردیا جونم و پاکان توپولو در مراسم روز عاشور  عزاداری کردند....با اون دستهای کوچولوشون  کلی زنجیر و سینه زدنند ....     ...
2 آذر 1391

بردیا در باغ پرندگان

چند وقتی بود که عمه پگاه جون به بچه ها قول داده بود ببردشون باغ پرندگان ولی فرصت نمیشد تا اینکه روز چهارشنبه با مامان فرشته  و بابا شاهپور و بچه ها رفتیم .... باغ خیلی زیبائی بود ، آزاد بودن پرنده ها باغ رو زیباترکرده بود و اون حالت مصنوعی باغ وحش رو نداشت .....     طاووس های زیبا ،فلامنیکو ها ،کبک ، حاجی لک لک و کلی پرنده دیگر که من اسماشون رو نمیدونستم توی باغ میچرخیدند ....         توی دریاچه باغ قو ،اردک و غاز در حال شنا کردن بودن ....       یه سری از پرنده های کمیاب رو توی اتا...
30 آبان 1391

بردیا و تولد ارشک

پنجشنبه ١٨ آبان تولد ارشک کوچولو  دعوت داشتیم . شب قبلش بردیا جونم تا صبح هزیون گفت و توی خواب از دندون درد ناله میکرد صبح که از خواب بیدار شد کمی بیحال بود.... ازمهد که اومدیم اینقدر خسته بود که بدون نهار خوابید ...ساعت ٥/٣ بیدار شد و رفتیم تولد ...خوش گذشت اولش بردیا جونم  کلی شیطونی کرد ولی وسطهای جشن خیلی بیحال شد تب کرده بود آخی عزیزم  برای اولین بار بود که همه بچه ها درحال دویدن و بازی کردن بودن ولی بردیا جونم نشسته بود اونا رو نگاه میکرد.   شب بعد از تولد رفتیم بیمارستان.... آقای دکتر گفتن بردیا جونم  سرما خورده و گلوشم کمی عفونت کرده ..... چون که بردیا جونم مری...
30 آبان 1391

بردیا و تعطیلات

روز5 شنبه رو مرخصی گرفتم تا یه سری از کارهای عقب افتاده رو انجام بدم ،بردیا جونم   رو ساعت 9 گذاشتم مهد، چون تولد دوستش ستایش که توی شهر بادی برگزار میشد دعوت داشت ..... ساعت 5/1 خسته و کوفته رسیدم خونه که بردیا جونم  بهونه خونه مامانی رو گرفت مجبورم شدم بدون خوردن نهار بریم خونه مامانی ،از خوش شانسی ما اونا هم نهار نخورده بودن ......عصر رفتم خرید که تا ساعت 5/8 شب طول کشید وقتی رسیدیم خونه ساعت ٩ شب بود ...مثلا امروز مرخصی بودم ولی بیشتر از روزهای دیگه خسته شدم  ..... روزجمعه صبح ساعت 9 رفتیم خونه مامانی که همه باهم آماده شیم بریم جشن ....ساعت 1 رفتیم هتل جمشید همه ...
21 آبان 1391