بردیا جونمبردیا جونم، تا این لحظه: 17 سال و 2 ماه و 5 روز سن داره

قوقوووووولی

بردیا در نیمه تیر

اواسط تیر  سرمون خیلی شلوغ بود مامانینا اسباب کشی داشتن ، تولد پرنیان جون  و نامزدی دختر دائیم  هم دعوت شده بودیم ...نمی دونم چرا بعضی وقتها همه چی به هم میریزه .....  روز سه شنبه و چهارشنبه رو مرخصی گرفتم که به مامانی  توی جمع و جور کردن وسایل کمک کنم ، بردیا جونم صبحها با خاله  شیما  میرفت مهد. سه شنبه تا سر کوچه باهاش رفتم ولی چهارشنبه رو خودشون تنهایی رفتن ...  وای که اسباب کشی چقدر سخته ....دائی سعید و دائی مجید  بابا پیمان و حسین (پسر خالم) وسایل شکستنی رو بردن و کارگرها هم وسایل بزرگ و سنگین رو... مگه تموم میشد ... (دائی سعید و بابا پیمان میخوان خونه ماما...
8 مرداد 1391

بردیا و کوروش جون

چند روز پیش با مامان فرشته اینا رفتیم خونه زن عموی بابا پیمان ، دیدن نوه کوچولوش به اسم کوروش  که ازکشور خیلی دوری (آمریکا) اومده بود ..... بردیا و ارشک توی مهمونی حسابی شیطونی کردن و آتیش سوزوندن جالب اینجا بود که برای هم دیگه ذوق میکردن و به کارهای هم میخندیدن ... اخمها ، وعده وعیدها هیچ اثری نداشت   عمه پگاه  اعصابش حسابی خورد شد... کوروش جون  فارسی به سختی حرف میزد و وروجکها حرفهاشو نمیفهمیدن.... به خاطر همین خیلی باهم نتونستن ارتباط برقرار کنن البته کوروش 6 سال داشت و از وروجکها بزرگتر بود بعد از مهمونی ما رفتیم خونه مامان فرشته ، ارشک کوچولو  هم گریه کنان رفت خونه شون   &...
3 مرداد 1391

بردیا در بیستون

جمعه گذشته نمایشگاه مبل و وسایل منزل بود که با مامانینا رفتیم ،مبل راحتی و میز غذاخوری های قشنگی داشت ولی ما چیزی نخریدیم ... بعد از نمایشگاه دائی سعیدجون  گفت نهار بریم بیرون ماهم سریع وسایلو آماده کردیم و رفتیم ... یه جای باصفا و سرسبز و قشنگ در دامنه کوه بیستون . برای نهار دائی سعیدجون  با کمک بردیا جونم کباب خوشمزه ای درست کردن  البته چه کمک کردنی  دائی سعید رو حسابی کلافه کرده بود آتیشو که باد میزد تموم زغالها پخش میشدن توی هوا  ... بعد از نهار بردیا جونم چند تا دوست پیدا کرد و کلی باهاشون توپ بازی و آب بازی کرد... (یکی از اخلاقهاش که کمی منو نگران کرده و...
26 تير 1391

بردیا در سراب نیلوفر

هفته پیش مهمون عمه پگاه ، رفتیم سراب نیلوفر ...به ما و وروجکها خیلی خوش گذشت.... بردیا جونم قبل از رفتن برای ارشک کوچولو و خودش دو تا ماشین تریلر شبیه هم خرید،کلی ماشین بازی کردن....بردیا جونم  یه دوست پیدا کرد که هم اسم خودش (بردیا) بود  بچه ام کلی ذوق کرد...تا آخر شب که اومدیم با هم روی چمنها پشتک زدن و قِل خوردن....                                             &nbs...
19 تير 1391

بردیا و تولد بابا

 ١٠ تیر یکی از بهترین روز های ساله .....روز تولد بابا پیمان عزیز   پیمانم ، عزیزم تولدت مبارک بابا پیمان گَدِ (قد )یه دنیا دوست دارم   ...
18 تير 1391

بردیا در مشهد

پارسال خرداد ماه با مامانی  و خاله پری  و بچه ها رفتیم مشهد ، سفر خیلی باحالی بود ،خیلی خوش گذشت ...مخصوصا به من و خاله پری و پرستش جونم که مثل دونده ها همش در حال دویدن دنبال این وروجک ها بودیم. شنبه ١٨ خرداد ساعت ٨ شب بلیط قطار داشتیم برای مشهد،جمعه با مامانی و بردیا جونم رفتیم تهران .... .همین که رسیدیم خونه خاله پری پرستش و بردیا جونم بهانه پارک رو گرفتن ...  شنبه صبح مامانی کار اداری داشت که با هم رفتیم انجام دادیم ... عصری همه با هم رفتیم راه آهن ...از لحظه ورود به قطار در کوپه رو قفل کردیم که بچه ها نتونن برن بیرون ... ما چه شب خوشی گذروندیم  با این سه وروجک توی یه وجب کوپه&nbs...
12 تير 1391