بردیا جونمبردیا جونم، تا این لحظه: 17 سال و 2 ماه و 5 روز سن داره

قوقوووووولی

بردیا در عید قربان

امسال عید قربان ،مثل سال های پیش بود  البته با این تفاوت که جای خالی بابائی همه جا احساس میشد  و چشم های قشنگ مامانی همش خیس بود  صبح روز عید بدو بدو حاضر شدیم و رفتیم خونه مامانی ..... البته سعی کردیم بعد از سر بریدن گوسفند برسیم که بردیا جونم اون صحنه رو نبینه..... امسال من و بردیا جونم   مسئول منقل و کبابها بودیم  با هم آتیشو آماده و کباب ها رو درست کردیم  مامانی جونم هم مثل هر سال نهار قورمه جیگر درست کرد که خیلی خوشمزه بود .....عصر هم همه با هم رفتیم سر خاک بابائی و بعدش طاق بُستان .... راستی جای خاله پرینا هم خیلی خالی بود  یکی دیگه از بازی های&...
8 آبان 1391

یاد ایام ...

از وقتی که یادم میاد روزهای عید قربان صبح زود با سرو صدای زیاد ازخواب بیدار میشدیم ...مامانی  همش در حال بدو بدو ازحیاط به خونه و بالعکس بود و بابائی  و دائی سعید  و این اواخر دائی مجید  توی حیاط دور بر گوسفند بودن..... تقسیم کردن گوشتهای قربانی بین فامیل و آشنایان با من و خاله پری بود.... بعد از تقسیم کردن گوشتها نوبت کباب کردن و کباب خوردن و شیطونیهای سر منقل ، یادش بخیر .....همیشه عید های قربان نهار مامانی قورمه جیگر برامون درست میکرد که خیلی خوشمزه میشد ....خلاصه هر سال عید قربان به ما کلی خوش میگذشت گاهی اوقات روز عید مهمون داشتیم که خیلی بیشتر خوش میگذشت.... اما افسوس که الان دو سا...
4 آبان 1391

بردیا و موهای فشن

موهای بردیا جونم   خیلی بلند شده بود صبحها که از خواب بیدار میشد برای شونه کردنش اذیت میشد . روز جمعه رفتیم آرایشگاه مردونه نزدیک خونه مامانی و موهاشو کوتاه کوتاه کردیم ......دیگه احتیاجی به شونه کردن نداره ، خودش با دست موهاشو  شونه میکنه روز جمعه مامانی  و خاله شیما از یه سفر یک هفته ای برگشتن ،خاله پری ینا  هم از تهران اومدن ، خلاصه همه جمع بودیم خونه مامانی خیلی خوش گذشت مخصوصا به بردیا جونم  و پاکان توپولو  کلی با هم بازی کردن.... شب شنبه که میخواستیم برگردیم خونمون پاکان توپولو  گریه میکرد که نرین ، بردیا جونم  هم تا نزدیک های خونه که خوابش برد بهونه خونه ی مامانی رو میگرف...
3 آبان 1391

بردیا و هفته کودک

از سه شنبه هفته قبل بابا شاهپور رو بیمارستان بستری کردن  ما هم تا شنبه خونه مامانینا بودیم چون بابا پیمان شبها توی بیمارستان بود ما هم تنها تو خونه میترسیدیم  از شنبه ، شبها مامان فرشته آومد پیشمون که تنها نباشیم.  این هفته رو ظهر ها ساعت ٥/١ مرخصی میگیرم و خودم میروم دنبال پسری روز شنبه فرشته مهربون مهد به بردیا جونم  به خاطر این که قول داده آروم صحبت کنه و داد نزنه ماشین مکوئین جایزه داده بود.....البته این قول فقط یه بعداز ظهر اعتبار داشت    بردیا جونم  عاشق مکوئینه ، فیلم هاشو دومیلیون بار دیده البته منم خیلی دوسش دارم و پابه پای بردیا جونم برای چندمین بار فیلم شو نگ...
18 مهر 1391

بردیا و اول مهر

اول مهر امسال برای من حال هوای خاصی داره ، هر چند که بردیا جونم تمام سال رو مهد میره ..... از طرف مهد یه لوازم تحریری بهمون معرفی کردن که همه وسایل رو از اونجا بگیریم که وسایل بچه ها شبیه هم باشه ، با هم رفتیم وسایل رو که شامل یه پکیج از لوازم تحریر و یه سری لگوی بازی درسایز خیلی بزرگ ،و یه سری وسایل که ما ندیدم فقط پولشو دادیم و گفتن خودشون بردن مهد، رو خریدیم .... یه لیست بهداشتی هم بهمون داده بودن که اونم خریدیم ... بردیا جونم کلی ذوق کرده بود و با فروشنده ها سر رنگ وسیله هاش چانه میزد ...شب با وسیله ها حسابی بازی کرد ،با دمپایهاش کلی بدو بدو کرد و با همونا رفت توی تختش و خوابید ..... ...
5 مهر 1391

یک روز و دو جشن

٩ سال از یکی شدن روز تولدم و سالگرد ازدواجمون گذشته و  ٢٨ شهریور یکی زیباترین و خاطره انگیزترین روزهاس ............ پیمان عزیزم  روزها و روزها از با هم بودنمون گذشته ، چه تلخ و چه شیرین .خداوند را شاکرم که با وجودت تحمل تلخیها برایم راحت تر و شادیها را به کامم شیرینتر شدن ............     ...
30 شهريور 1391